|
سحر يعني سكوتي در بيابان هاي ترديد همان عشقي كه اشكي را نمي ديد نگاهش خسته و بي رعد و بي برق لبانش خنده كردن را نفهميد نداي سوزناكي دم دم صبح سكوت لحظه ها را در نورديد " سحر برخيز محسن بي قرار است نداي عشق تو غمگين و تار است " به ناگه غصه و غم رخت بر بست سحر از گونه هايش اشك لغزيد دوباره خنده مهمان لبش شد دگر شبنم نگاهش را نبوسيد خنجر چشمان محسن بي مهابا دل خونين و بي تابش خراشيد دگر عاشق شدند آن دو پرستو به لطف خالق شب تاب و خورشيد + نوشته شده در جمعه سوم آذر 1385 17:15 توسط سحر |
|
| ||||||