|
تا حالا شده حس پرنده ای رو داشته باشی که زخمی شده و مجبوره به ساحل پناه بیاره ، بعدش چند تا بچه شیطون هم پیدا بشه و نتونه از دستشون فرار کنه؟ اون موقع تو اگه جای اون بودی چیکار میکردی؟ نه میتونی بال بزنی نه میتونی به اون بچه ها بگی کاری به کارت نداشته باشن. تسلیم سرنوشت میشی؟ سکوت میکنی و خودت رو به مرگ میزنی؟ یا نه با اینکه بالت زخمی هست سعی میکنی بال بزنی؟ نمیدونم اون موقع چیکار میکنی. فقط همینقدر میدونم که بعضی وقتا مجبوری تسلیم سرنوشت بشی. و این اجبار یه کمی سخته. اینکه سرت رو بندازی پائین و بگی شاید قسمت این بوده. اما یه چیزه دیگرم خوب میدونم ، اینکه اون پرنده خالقی داره که بهش میگن خدا. فکرمیکنم سختی تسلیم سرنوشت بودن رو میشه با یادش به فراموشی سپرد. + نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 19:8 توسط سحر |
فاصله عاشقونه از راه دور تو را ميپرستم اي قبلۀ اميد من از راه دور به تو عشق مي ورزم تا ديگر اين فاصله ها را احساس نكني از راه دور درد دلهاي خودم را به تو ميگويم و تو را در آغوش محبت هاي خودم مي فشارم آري از همين راه دور ميتوان دست در دستانم بگذاري و با هم قدم بزنيم و به خواب عاشقي ميروم تا اين رويا برايم زنده شود اين فاصله ها را با محبت و عشقم از بين ميبرم و كاري ميكنم كه هميشه احساس كني در كنارمني..........
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 15:5 توسط سحر |
|
| ||||||