جلسه محاكمه عشق بود
و قاضي عقل
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود
يعني فراموشي
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت
ولي همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق
آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند
تنها عقل و قلب در جلسه مادند
عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟
قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند
و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385 13:58 توسط سحر
|
سحر يعني سكوتي در بيابان هاي ترديد
همان عشقي كه اشكي را نمي ديد
نگاهش خسته و بي رعد و بي برق
لبانش خنده كردن را نفهميد
نداي سوزناكي دم دم صبح
سكوت لحظه ها را در نورديد
" سحر برخيز محسن بي قرار است
نداي عشق تو غمگين و تار است "
به ناگه غصه و غم رخت بر بست
سحر از گونه هايش اشك لغزيد
دوباره خنده مهمان لبش شد
دگر شبنم نگاهش را نبوسيد
خنجر چشمان محسن بي مهابا
دل خونين و بي تابش خراشيد
دگر عاشق شدند آن دو پرستو
به لطف خالق شب تاب و خورشيد
+
نوشته شده در جمعه سوم آذر 1385 17:15 توسط سحر
|